خانم جان ؟ حیاط را دیده ای ؟

بچه که بودم ، هر وقت که خانم جان می خواست ادبم کند ، در انباری زیر پله ها پنهان می شدم . خانم جان هم که فکر میکرد به بیرون از خانه فرار کرده ام ،   دروازه را محکم به هم می کوبید زیر لبی با خودش حرف میزد . جارو را از گوشه حیاط بر میداشت و با حرص حیاط را جارو میزد . اما یکی دو ساعت که می گذشت ، وقتی که دیگر حیاط تمیز شده بود ، دل خانم جان هم از عصبانیت پاک می شد و به پشت چشم نازک کردنی برایم اکتفا می کرد . خانم جان که حیاط را جارو می کشید ،  صدای خش خش برگ ها را می شنیدم که انگار هم زمان با خانم جان زیر لبی غر میزنند ، من هم زیر پله ی خاک گرفته ،با انگشت ، شکل هایی بی سر و ته روی دیوار ها می کشیدم و غرق در فکرو خیال می شدم. هر چند لحظه ای که صدای غر زدن های خانم جان بالا می گرفت رشته افکارم مثل تسبیح سبز رنگ آقا جان پاره میشد ، دانه هایش روی زمین انباری قل می خوردند و پخش و پلا می شدند . اما من سریع جمعشان میکردم و نخشان می کشیدم . یک بار جایم برای خانم جان لو رفت . صدای پاهایش را می شنیدم که به انباری نزدیک می شود ، قلبم سر جایش آرام نمی گرفت انگار که هر لحظه می خواهد از دهانم بیرون بپرد . اما خانم جان نزدیک تر نیامد ! استغفراللهی گفت و رفت . سینی سبزی خشک ها را گرفت و گوشه ایوان کز کرد و مشغول تکاندنشان شد .

لرزان از انباری بیرون امدم . خانم جان برایم پشت چشم هم نازک نکرد ، فقط گفت : برو دو کیلو نخود بخر و بگو اقا جان غروب حساب میکند .

تسبیح آقا جان را به گردن انداخته بود . نمی دانستم کی درستش کرده بود . جرات پرسیدن هم نداشتم . پس چیزی نگفتم و به خیال پیچاندن بستنی لای نخود ها از خانه زدم بیرون . بستنی به دست و در حالی که کیسه نخود ها را در دستم تکان می دادم در خانه را باز کردم . خانم جان همانجا کنار سینی سبزی ها خوابش برده بود . کمی که گذشت ، وقتی حوصله ام سر رفت ، تصمیم گرفتم جای خانم جان حیاط را جارو کنم که وقتی خانم جان بیدار شد ، خوشحال شود ، پیشانی ام را ببوسد و از اقا جان یک تومانی نو بگیرد و بگذارد کف دستم و بگوید : خرجی مدرسه ات

صدای اذان بلند شد اما خانم جان بازهم بیدار نشد ، اقا جان کلید انداخت . سرم را سمت دروازه برگرداندم و دستم را جلو صورتم  گرفتم و گفتم : هیس ! خانم جان خواب است !

از آن روز به بعد دیگر به انباری زیر پله ها نرفتم ، صدای خش خش جارو و غرغر های خانم جان هم دیگر در حیات نپیچید . فقط من مانده بودم ، با خیال یک تومانی نو ی نگرفته و حیاطی که تمیز بود ، اما خانم جان نبود که ببیند .

۴ نظر ۱۰ پسندیدم

ویکنت دو نیم شده

 

معرفی کتاب 

ویکنت دو نیم شده 

نویسنده : ایتالوکالوینو

تعداد صفحه : ۱۲۰

مترجم : استاد پرویز شهدی 

نشر : چشمه 

قیمت : ۲۵ هزار تومان 

 

مخاطبان من برای معرفی این کتاب دو دسته اند

دسته اول : افرادی که قصد دارند کتابخوانی را شروع کنند .

پیشنهاد من به شما این کتاب است . نه آنکه بگویم «ویکنت دو نیم شده‌» شما را عاشق کتاب‌خواندن میکند ! نه ! بلکه به دلایلی دیگر ... اول از همه حجم کم کتاب ، اگر شما یک تازه کتاب‌خوان هستید انتخاب کتاب هایی با حجم زیاد ممکن است شما را زده کند اما «‌ویکنت دو نیم شده‌» حجم کمی دارد و از این نظر انتخاب مناسبیست .

دلیل دیگر آنکه « ویکنت دو نیم شده » کتاب بسیار ساده و روانیست . مفهموم آن به راحتی دریافت می شود و نیاز به تحلیل بسیار ندارد . 

- مخاطبان دسته دوم : کسانی که هنوز با خودشان درگیرند ! 

کسانی که سعی می‌کنند خوب مطلق باشند ، و حتی تعداد محدودی که سعی میکنند بد مطلق باشند ! 

گاهاً می‌بینیم فردی آنقدر به دیگران اهمیت می‌دهد که خود را فراموش می‌کند و آنقدر سعی در ناراحت نکردن دیگران و خدمت به آنها دارد که به خودش آسیب می‌رساند ، و حتی می‌بینیم برخی به خصوص در سنین نوجوانی با این استدلال که « نمیخواهم از دیگران آسیب ببینم پس آسیب می‌زنم » سعی در بد مطلق بودن دارند . این کتاب به ما یاد میدهد میانه روی بهترین است و حتی خوب مطلق بودن هم مشکل ساز !

این کتاب داستان ویکنتیست که در جنگ به دو نیم تقسیم می‌شود و دو نیمه اش به شهر بر میگردند ‌ با این تفاوت که یک نیمه شر مطلق و نیمه دیگر خوب مطلق است . ( چون داستان کوتاهیه ، توضیح بیشتر از این باعث اسپویل شدنش میشه ) 

این کتاب جزوی از یک سه‌گانه مستقل است . بنابر‌این اگر از این کتاب خوشتان آمد ، حتما دو کتاب دیگر این مجموعه « بارون درخت نشین » و « شوالیه ناموجود» را هم بخوانید .

۱۶ پسندیدم

سفرناک

 

 

۱ نظر ۸ پسندیدم

حصار و سگ های پدرم

 

- معرفی کتاب 

حصار و سگ های پدرم

نویسنده‌ : شیرزاد حسن 

انتشارات : نشر چشمه 

قیمت : ۳۲ هزار تومن

ترجمه : مریوان حلبچه ای 

 

۱۳ یا ۱۴ ساله بودم که این کتاب را خواندم . وقتی کسی از من می پرسید : این کتاب چیه؟ تنها پاسخی که برایش داشتم « نمی‌دانم » بود.

در ذهنم داستان این کتاب را داستانی تخیلی تصور میکردم و از فضای دارک و ترسناکش دل نمی‌کندم و تا آخرش را خواندم . چند روز پیش ، وقتی برادر کوچک ترم این کتاب را از من خواست ، کتاب را به او ندادم ! فکر می‌کردم کتابیست بی محتوا و بی سر و ته که ارزش خواندن ندارد ... شب بعد ، در حالی که بی خواب شده بودم به این کتاب فکر کردم و تصمیم گرفتم دوباره بخوانمش ! و تمام دیدگاهم نسبت به این کتاب عوض شد . تا اینجای داستانِ من ، یاد می‌گیریم که خواندن هر کتابی بازه سنی مشخصی دارد . ممکن است در کودکی کتابی را خوانده باشید و بگویید : وقتی بچه بودم فلان کتاب را خواندم . و دیگران تعجب کنند و چهار به به و چه چه هم بچسبانند به چشم های گرد شده ی خود . اما آیا واقعا آن کتاب را خوانده ایم؟ 

 

کتاب حصار و سگ های پدرم داستان پدری مستبد است که حصاری دارد و زن ها و بچه هایش را در این حصار زندانی کرده است ، تا اینکه یکی از پسر هایش ، برای رهایی از حصار و انتقام پدر را می‌کشد . داستان اینجا تمام نمی‌شود . با وجود اینکه پدر مرده است اما باز هم ظلم او بیدار و زنده است و برای پسر وضع را از پیش هم بدتر می‌کند . نقدیست بر پدر سالاری و روایت یک پدر کشی.

برخلاف تصور ۱۳ سالگی ام این کتاب تخیلی نیست بلکه وجهی اغراق آمیز دارد که اگر شاخ و برگ های داستان را بچینیم و آن را تا حد ممکن ساده کنیم ، خواهیم دید که تنها روایتی از اخبار روزانه ایست که از اینجا و آنجا میشنویم .

گل های خشک بیرون از کتاب در تصویر برای من نماد خواهران و برادران پسرک قاتل است ، که آزاد شده اند اما هنوز ریشه در حصار دارند .

 

۳ نظر ۱۲ پسندیدم

مدیر مدرسه

 

 

 


کتاب مدیر مدرسه
نوشته ی جلال آل احمد
قیمت : وابسته به انتشارات از حدود ۱۵ تا ۳۰ هزار تومن
تعداد صفحه : ۱۳۰
_______________________

خاله با ذوق میگه : آره کیمیاگرو تموم کردم خیلی قشنگ بود . میخوای منم بهت یه کتاب بدم بخونی ؟
میگم آره .. چه کتابی ؟
تو کمد میگرده و مدیر مدرسه جلال آل احمدو پیدا می‌کنه و میگه اینو قبل کیمیاگر خوندم خیلی قشنگه اینو بخون ‌.
خاله راست می‌گفت ، کتاب قشنگی بود اما بیشتر از اون کتابی بود که بتونی از لا به لای کلمه هاش واقعیت رو تو وقتایی که برای آدم ها تیره و تاره ، واضح نیست و یا کسی نمی‌خواد ببینه ؛ بخونیم !
_______________________

🟪 این معرفی و توضیح کتاب توی سایت « گیسوم » خیلی جامع و دقیق بیان کرده :

معلمی از درس دادن به بچه‌ها و سر و کله زدن با آن‌ها
خسته شده تصمیم می‌گیرد به عنوان مدیر مدرسه در مدرسه‌ای دورافتاده به استراحت بپردازد. برای این کار با رشوه، مدیریت مدرسه‌ای دورافتاده را تصاحب می‌کند. او به مرور با مدرسه، معلمان شاگردان و خانواده‌های آنان آشنا می‌شود و هم‌زمان با این آشنایی حوادث بسیاری رخ می‌دهد، که هریک مدیر را با گوشه‌ای از دشواری کار آشنا می‌سازد؛ دشواری در برخورد با معلمان، نظام آموزش و پرورش، شاگردان و خانواده‌هاشان و از همه مهم‌تر با خود. او سرانجام با دیدن اوضاع آن‌جا و مشکلاتش و نیز تبعیض‌هایی که در خصوص بچه‌ها می‌بیند، استعفا می‌دهد. کتاب، چاپ دیگری است از "مدیر مدرسه" اثر جلال آل احمد نویسندۀ برجستۀ معاصر، وی در این داستان درهم‌ریختگی اوضاع عصر خویش را به نمایش می‌گذارد و نسبت به تمام ناهنجاری‌ها و خلاف‌های اداری زمان خویش فریاد اعتراض سر می‌دهد.
 

 

 

اینستاگرام

۱۵ پسندیدم

قرآن فاطمه رو بیارین !

بچه که بودم صبح به صبح با ذوق چادر گلگلی سر کردن بیدار می شدم . دنبال دوستم که دو تا کوچه بالا تر زندگی می کرد می رفتم و با هم می رفتیم خونه ی خاله . تو اون دوران اسمش برای من خاله بود اما بقیه خانم اسماعیلی صداش می کردن . مهلا ، دوستم ، بعضی صبحا خواب می موند و بعضی روزا غر میزد که چرا انقدر دیر کردی ؟ ولی مهم این بود که اخرش من و اون دست در دست هم ،  یه قرآن زیر بغل زده با دو تا چادر نماز سفید گل گلی می رسیدیم دم در خونه ی خاله و کفش هامون رو در می وردیم و می رفتیم تو مجلس . ما خانم کوچیک های جمع بودیم . خاله یه زن مهربون بود ، از اینا که موهاشون یه ذره بوره و تا می خندن لپاشون گل میندازه و صورتشون مثل برف سفیده . همیشه هم لباسای سفید تنش بود . حیاط خونه ی بزرگی داشت ، حوض نه اما یه باغچه ی خیلی قشنگ وسط حیاط مربع شکلش بود که گل های رز صورتی و سفید و قرمز توشو پر کرده بودن و مثل یه دسته گل خیلی بزرگ شده بود . از باغچه که میگذشتی پله های قدیمی خونش رو میدیدی و نرده های زنگ زده ای که به نظر میومد نمیشه بهش دست زد . همیشه هم از درون خونه صدای فوتبال و تخمه شکستن میومد . خاله یه پسر بزرگ داشت فقط که همه ی زندگیش بود و ته هر قران خوندن دعاش می کرد . کنار در ورودی یه جایی بود که احتمالا قبلا انباری بود اما الان خاله تمیزش کرده بود . فرش  و پشتی گذاشته بود . دور تا دور دیوارها و رو سقف کوتاهش پارچه ی سبز و نوشته های عربی اویز بود .  دور تا دور حیاط مربعی شکلش هم باغچه و گل بود ولا به لای بوته گل ها یه عالم حلزون پیدا می شد . یه روز من و مهلا به سرمون زد حلزونا رو جمع کنیم . مهلا همرو برد خونش اما روز بعد در حالی که لبشو با غصه کج کرده بود بهم گفت شب همه ی حلزونا از صدفشون اومدن بیرون و مهلا رو ترسوندن . مامانشم همرو از خونه انداخت بیرون .

اون روزا مامانم برام یه قران خرید . عجیب ترین قرانی بود که دیده بودم . مثل کتابای مدرسه همه ی حروف ناخوانا رو با ابی مشخص کرد بود و صفحه هاش رنگی بود و برای اینکه یه بچه اونو بخونه خیلی راحت تر بود . یه سری حروف قرمز هم داشت که هیچوقت نفهمیدم برای چیه . یادمه از یه روزی به بعد صفحه های قران مدرسه کاملا سیاه شد و دیگه حروف ابی نداشت . معلمم بالای منبر رفت و شروع کرد به گفتن اینکه همیشه همه چیز همینقدر اسون نمی مونه . باید یاد بگیرین بدون حروف ابی قران بخونین . منم با لجبازی برگشتم گفتم : اما من یکی از این قران بزرگا دارم که حرفاش ابیه . معلمم خندید و گفت نه مگه میشه ؟ بچه ها هم به پیروی ازش خندیدن و منم گفتم اره . فردا میارمش ببینین . فردا با یه کوله پشتی ی سنگین که قران توش بود رفتم مدرسه و همه سعیمو کردم که مامان نفهمه دارم می برمش . رفتم و نشون همه دادم و گفتم نگاه ! ایناهاش . قرآنم حروف آبیو نشون میده . معلمم نگاهش کرد و چند صفحه ای ورق زد و بعد گفت : خوب این حتما یه قران عجیب غریب کم یابه . راستشو بخواین دقیق یادم نمیاد چی گفت اما یادمه که بعد اون من خوشحال ترین بچه ی زمین بود . حرفمو به کرسی نشونده بودم و به همه نشون داده بودم همیشه همه چیز همینقدر آسونه . تا وقتی که زنگ تموم شه تموم اون ساعتا رو به فکر این بودم که چقدر اون لحظه خفن به نظر می رسید ؟ رفتم خونه به مامان بگم یا نه ؟ اگه فهمیده باشه قران و بردم مدرسه چی ؟

قرانم یه کاور بنفشم داشت . یه کاور بنفش ساده . اما قران مهلا یه کاور قشنگ گلدوزی شده ی قهوه ای داشت . هر وقت که حسادتش به قرانم گل می کرد یهویی یادش میومد کاور اون قشنگ تره و از این رو به اون رو میشد .

روزایی رو که می رفتیم پیش خاله ، مجلس که تموم شد ،  می رفتیم مسجد نماز بخونیم . یه خانمی که دیده  بود ما هر روز میایم بهمون گفت : چرا میاین ؟ اصلا مگه شماها نماز بلدین ؟ منو مهلا هم پر رو پر رو می گفتیم اره ! بلدیم !  ازمون پرسید : خوب ! تشهدو بخون ببینم . منم که از مامانم یاد گرفته بودم که تموم نماز باید صلوات بفرستم گفتم : الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم . اونم یه جوری که انگار جاشو تنگ کرده باشیم برگشت گفت : نخیر این صلواته تشهد نیست . از فردا هم نمی خواد بیاین وقتی بلد نیستین .

اما ما پر رو تر از این حرفا بودیم ، بازم رفتیم ولی از اون روز فهمیدم نماز خوندنم درست نیست . پس تموم نمازمو سعی میکردم صدای س در بیارم ! با همین خیال بچگانه که چون توی صدای زمزمه کردن بقیه خانم ها ، همش ( س ) تکرار می شه ، منم اگه میخوام کم نیارم باید بگم : س س س س س س

اون روزا گذشت . خاله به من و مهلا بعد اخرین جلسه ی قران خوندن یه جایزه داد و بوسید مارو و گفت : افرین به این دو تا کوچولو که هر روز صبح زود بیدار شدن و به جای بازی کردن اومدن اینجا و پا به پای ما قران خوندن . منو مهلا هم با ژست افتخار و یه ذره خجالت از مجلس اومدیم بیرون .

بزرگ تر شدم و دیگه سمت قرانم نرفتم . بزرگ تر شدم و دنیای کوچیک منم همراه من بزرگ شد و خیلی چیز ها رو فراموش کردم . اما هنوز وقتی بابام میخواد قران بخونه یا وقتی که میخوان کسیو بدرقه کنن مامان داد میزنه و میگه : قرآن فاطمه رو بیارین و با همین یه جمله تموم فکرم میره پی روزای بچگیم و دلم میخواد دوباره منو و مهلا ، چادر گلگلی به سر ، تو راه خونه خاله باشیم .

۲۲ پسندیدم

پنهان است !

مادربزرگم وقتی در جایی ، دو دست گره شده می‌بیند ، لب هایش را گاز می‌گیرد و می‌گوید : « الله اکبر ! عجب دوره زمانه ای شده ! » و سپس دست در زیر روسری اش می‌برد تا مطمئن شود موهای خرمایی اش پنهان مانده است .

نامه های خیسی که در باغچه پیدا کردم را به یاد می آورم ؛ عاشقانه های کودکانه ای که مدفون شده اند و کسی سر انجام آن ها را نمی‌داند .

 پا به خیابان میگذارم ؛ چه کسی می داند در کوچه پس کوچه های شهر ، چند بوسه ی پنهانی خفته است ؟

و با خود فکر میکنم ؛ چه بد است که تنها نظاره گر عشق ، خشت خانه ها و چهارچوب پنجره ها باشد ...

- فاطمه حسینی 

۱۵ نظر ۲۶ پسندیدم

انسان در جستجوی معنا

 

- انسان در جستجوی معنا 

- ویکتور فرانکل

 

تو نگاه اول با توجه به اسم کتاب فکر کردم یه کتاب فلسفی باشه ... اما حقیقتش یک کتاب فلسفی نبود بلکه خاطره های یک نجات یافته از اردوگاه کار اجباری « آشویتس » در زمان جنگ جهانی بود ! ... مزیتی که این کتاب داره به نظرم اینجاست که نویسنده ی کتاب « ویکتور فرانکل » یک روانپزشک بوده و هم زمان با تعریف خاطرات اونها و رفتار های زندانیان رو تحلیل روانشناختی می‌کنه و بعدی از انسانیت رو نشون میده که شاید درکش برای خواننده های کتاب بسیار سخت باشه .... 

 

 

 

بچه ها ... اولا سلام 😃🌼 صبحتون بخیر 

یه معذرت خواهی جهت اینکه کامنت زیر پستاتون نمیزارم بدهکارم اما سر میزنم و میخونم و لذت میبرم و ... ( اگه منو بشناسین میدونین به خاطر امتحاناته و دلم نمیاد وقتی یه مطلبیو میخونم دربارش نظر ندم ...) و کامنت های خودم رو هم به همین جهت می‌بندم ( بجز پستای معرفی کتاب )

دوما که من معمولا پشت صحنه عکس گرفتن از کتابا رو تو استوری اینستا میزارم ... اینجام بزارم به نظرتون یا شلوغ میشه ؟ :) همین دیگه بدرود

 

۶ نظر ۱۱ پسندیدم

بماند برای چند سالگی

 

بیست ساله که شوم حتما به آنجا میروم

بیست سالگی ام حتما آدم بزرگی خواهم بود .. پاهایم را روی هم خواهم انداخت و به زیر دستانم دستور میدم : پس نارگیل من چه شد؟

میپرسم : داداش؟ نارگیل چه مزه ایست؟ میگوید گاهی مزه ی نارنگی می‌دهد و گاهی مزه ی پیاز ...  

انشایم را که سر کلاس خواندم صفری روی برگه ام میگذارند و میگویند : فردا با اولیا بیا 

سوار صفر گرد می‌شوم و در باغ نارگیل ها غلت میخورم و برای میمون ها دست تکان میدهم و صدای مادرم را می‌شنوم که میگوید : 

از مدرسه زنگ زده اند ... این چرت پرت ها دیگر چیست که مینویسی؟ بشین سر درس و مشقت ... صدای جیغ جیغ های مادر با دو کفش تق تقی روی مخ پدر راه میرود و صدای کمربند در گوش های من ... گوشه چشمم پاره شده ... باغ قشنگ خیالاتم هم ...

دفتر که به دست میگیرم مادر میگوید : هنوز ریاضی ات را نخوانده ای ... برو سر درست بچه ...

حال دیگر بیست ساله ام اما حتما سی ساله که شوم انجامش میدهم 

از همین حالا در گوشت و پوست و رگ هایم حسش میکنم

روزی که نخواهم دانست ۲۰ ساله ام یا کودکی ۴ ساله

 گویی بهار در من رخنه کرده باشد 

انگار از سر انگشتانم شکوفه های گیلاس روییده و ابر از چشمانم باریده باشد

انگار موج های دریا در موهای می رقصند و نور آفتاب بر تمامم تابیده باشد

آن روز چشمهایم دگر انتظار نمی‌کشند

رنگ دنیایم دگر خاکستری نمیشود و سنگ فرش خیابان پاهای برهنه ام را نمی خراشد ‌.

همچون ماهی ای از تور آزاد شده خواهم بود که چشمانش را خواب نمی‌برد.

سوار بر اسب رقصان باد می‌شوم و هم پرواز پرستو ها 

دفتر که دست میگیرم رییس میگوید : 

هنوز کار ها را تحویل نداده ای .... بنشین سر پروژه ی جدیدت 

فاطمه حسینی

 

۱۰ نظر ۱۲ پسندیدم

خیام اگر ز باده مستی خوش باش

 

بلاخره من پیش از تو و من پس از تو و بازهم من رو تموم کردم 

انگار این کتاب طلسم شده بود ... تموم کردن من پیش از تو در حد یه هفته بود چون واقعا قشنگ بود ولی از اون به بعدش حس میکردم میتونم همه اتفاقا رو حدس بزنم ... برای همین هم دلم نمیومد هر سه تا رو نخونم و هم حوصلم نمی‌کشید بقیه رو بخونم .. وسطش چند تا کتاب دیگه رو شروع و تموم کردم ..

اون شب تو خونه خانم کاظمی ازش پرسیدم : خانم کاظمی الان چه کتابی رو دارین میخونین؟ گفت باز هم من ... نیشم تا بنا گوش باز شد و گفتم منم همینطور من فصل ۲۸ تم فکر کنم سی تا فصل داره نه ؟ میگه نه من همین امروز تموم کردم ۳۴ تا فصل داشت .. بهش میگم خوب نبود همون قسمت اولش از همه بهتر بود ... تایید می‌کنه و میگه بیشتر اتفاقات این کتاب هم از همین فصل ۲۸ تا ۳۴ میفته .... ازش درباره کتاب بعدی که میخواد بخونه میپرسم و یه کتاب دیگه از جوجو مویز رو تو نظرش داره .‌‌..

منم فکر کنم کتاب بعدی پاسخ به تاریخ محمد رضا شاه رو شاید بخونم ‌‌...

میرم دندون پزشکی .. انصافا اینهمه دندون خراب برای منی که دائما دستم مسواکه از کجا اومده؟

میام خونه و تاریخ های نوبت دندون پزشکیو تو تقویم یادداشت میکنم و یه برنامه درسی برای خودم مینویسیم ...

حالم خوبه و همه چی عالی پیش می‌ره ..... شکر 

پ.ن : نظرتون درباره سه گانه جوجومویز چی بود؟ 

پ.ن ۲ : حقیقتا وبلاگی که قبلاً برای متن هام بود الان داره به یه دفتر خاطرات عمومی تبدیل میشه و از این بابت ناراضی نیستم ... البته فقط تجربه های خوبمو اینجا ثبت میکنم .. این پست هم برای اینکه خوشحالیم از بابت پیشرفت حال روحیمو باهاتون شریک شم :))))

پ.ن ۳: عکس اول پست هم شعر هایی که پرنیان برام نوشته رو این کاغذا و با کادو تولد پارسالم بهم داده بود .. دیروز یه نور آفتاب قشنگ افتاده بود روشو منم که باید از هر چیز قشنگی که میبینم عکس بگیرم :)))

شعراش : 

تو را خواهد کشت 

دیر یا زود 

اما چه بهتر 

که آنچه دوست داری 

بکشدت 

بوکوفسکی 

- خیام اگر ز باده مستی خوش باش 

با ماهرخی اگه نشستی خوش باش 

چون عاقبت کار جهان نیستی است 

انگار که نیستی چو هستی خوش باش 

خیام 

 

پ.ن۴ : صدتا شدیما :)))

 

 

 

 

۱۴ نظر ۱۶ پسندیدم
بستگی دارم به اینکه درحال خوندن چه کتابی
یا گوش دادن به چه آهنگی باشم
به اشتراک گذاشتن لحظه هامو دوست دارم
این وبلاگ مجموعه ای از دفتر خاطرات و دفتر دست نوشته هامه :)
پیوند ها
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان